۰۰:۱۱۸

همین پریروز از سفر برگشتم فوق العاده خوش گذشت اونقد که بالاخره عاشق زادگاه تولدم شدم : ) جز دوری و دلتنگی از " جناب عشق " همه چیز خوب ُ عالی بود توی دو هفته ای که اونجا بودم دختر عموها اینقد زیر گوشم میخوند که باید بیای فلان کشور ( جایی که زندگی میکنن) تا همونجا شوهرت بدیم حالا قراره ماه رمضان من ُ مامانم بریم البته اگر تا اون موقع با جناب عشق ازدواج نکرده بودم ..لحظه آخری هم پسرعموم برای یکی از دوستاش که فلان کشور هست خواستگاری کرد و وقتی من میگفتم نه کلی حرف بارم کرد موقع اومدن تو ماشین مامانمم کلی باهام حرف زد که مطمعنی جناب عشق میخواد بیاد خواستگاریت یا اینکه داره مسخرت میکنه منم گفتم چ بیاد چ نیاد من خارج از کشور ازدواج نمیکنم اونم گفت چ خارج چ داخل باید ازدواج کنی .. حالا همه ی امیدم به ماه اردیبهشت و قول ایندفعشه که مطمعنم ان شاالله این سری حتما میشه . 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.