ریا-اخلاص

فرد خیّرى در یکى از شهرهاى ایران بناهاى خیریّۀ زیادى ساخته بود و بر سر در هر بیمارستان و مدرسه ‏اى که مى ‏ساخت نام خودش را با کاشی کارى مى ‏نوشت. یک روز جوانى به او رسید و گفت: من به خاطر فقر نمى ‏توانم ازدواج کنم و به گناه مى ‏افتم، اگر شما مقدار کمى پول به من بدهید، ازدواج مى ‏کنم. او هم در کنار خیابان چند هزار تومان به او مى ‏دهد. پس از مدّتى مرد خیّر از دنیا رفت. شخصى او را در خواب دید و پرسید: در آن عالَم چه خبر است؟. گفت: همۀ نام‏ ها پاک شد، ولى آن چند هزار تومان بى ‏نام به کارم آمد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.