نزدیک اما دور

قرار بود سورپرایز شود! این بود که کله ی ظهر افتادم تو کوچه وخیابان ها و برایش یک کتاب خریدم.

اما نمیدانم چی شد دیدم دارد با کاغذ کادو ،کادوش میکند!:|

هی میگوید:«اه:/ بیا چسب بده بهم!»

بعد از ظهر تا سرحد مرگ این طرف وانطرف رفتم و هی بالا پایین پریدم و هی پاک کردم وشستم وخورد کردم:)

آخر سر هم که وقت اضافه گیر آوردم به موهام مشغول شدم. 

بعد هم که بابا از مسجد آمد یک نگاهی به موهام انداخت و گفت:«چقدر موهات  شبیه اون زنه شده!»


بعد از تحقیقات به عمل آمده متوجه شدم منظور پدر همچین عکسی بوده :

:/:|

مهمان ها یکی یکی رؤیت میشدند و حقیر هر دفعه که به استقبال میهمان های گرامی میرفت یاد آوری میکرد که:کوچه رو دیدین؟:))

اینکه تولد برادر جان مصادف شده با میلاد امام جواد واینکه بچه های کوچه به دیوار بعضی خانه ها که مال ماهم جزوشان هست،دوتا مهتابی فوق العاده پرنور بصورت هفت۷ نصب کردند.بنده شدیدا با نگاه کردن به هاله های نوری که از بالای در پیداست خر کیف میشوم.

یادم می آید خیلی مصمم بودم که خوشحالم:))و از بس خوشحال بودم شاید به این روز افتادم!

اینکه الان از شدت دل درد روی مبل طبقه بالا تک وتنها ولو شدم،واینکه دختر خاله ام هم از دل درد نیامده:/

اما هنوز مهمانی تمام نشده و من مطمئنم همانطوری که یکهو حالم گرفته شد،یکدفعه هم سر حال میشوم

امضا:«بهاری که میخواهد برود کیک تولد بخورد^_^»

پ.ن:«از فانتزی هایی که از قرار معلوم تا عمر دارم فانتزی باقی می مانند اینست که یک کاسه تخمه بردارم بروم تو کوچه بنشینم چیچیک چیچیک،بشکنم:) اما متاسفانه من  دخترم:/.

+متاسفانه کلمه«اوهاع»افتاده تو دهنم.:/

بعضی دوستان فکر کردند اوهاع صدای آروغ زدنه حتی!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.