شمارش معکوس نوشت…

سلام سلااااااااام پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

خوب و خوش باشید ایشالا...


خوب روز پنجشنبه ای دکترمو رفتم...

گفت همه چی خوب و نرماله.صدای قلب جوجه رو دوباره ضبط کردم و حالا هی میذاریم با صدایی که تو هفته 16 ضبط کردم مقایسه اش میکنیم.ضربان قلبش آروم تر شده فداش بشم...

اما نذاشتم معاینه ام کنه. گفتم بذاره برای نوبت بعدیم.حالا امروز باید برم نوبت سونو بگیرم.چهارم اردیبهشت هم باز نوبت دکترمه.

آیا شماهایی که انقدر برای خوندن قلمبگی های من ذوق میکنید آدمی هستید که یه جایی تو اتوبوسی ایستگاهی مطبی جاتونو به یه خانم قلمبه بدید؟

پنجشبه ای مطب دکتر افتضاح بود از شلوغی... اما اینکه مثلا میگه ده اینجا باش یک آدمو میفرسته داخل قابل تحمله برام ولی اینکه چشممو مث عقاب تیز کنم ببینم کی صندلی خالی میشه بپرم بشینم روش واقعا افتضاحه 

بعد افتضاح تر اینه که از اونایی که نشستن نصفشون خانمای غیر باردارن.اومدن برای چکاپ های ساده شون.همینجور زل میزنن تو تخم چشم آدم , آینه برمیدارن رژ لبی تمدید میکنن یا دارن با گوشی گیم میزنن اما خیلی خیلی خیلی کمن اونایی که میگن شما بشین من می ایستم.


یه جای نشستن که پیدا کردم باز وقتی میدیدم یه قلمبه ی دیگه سرپاست ناراحت میشدم.صداشون میکردم میگفتم من یه ذره نشستم حالا شما بشینید .عزیزااای من میگفتن آخه تو خودت حامله ای... جالب بود برای دو نفر صندلیمو خالی کردم پنج دقیقه بعدش یه صندلی برام خالی میشد..


دیروز واقعا به زور ساعت پنج و نیم بود که همسر رو بیدار کردم.

آخه شبش با دوست مشترک دعوت بودیم خونه ی آبجی...

بعد قبلش قرار بود بیرونم بریم برای دختر دوستم یه چیزی بخرم به عنوان عیدی.

واقعا کلافه شدم برای بیدار کردن همسر.اصلا یه پروسه ی عجیبیه :( چشمشو که باز کرد تازه گفت چای بذار :|

یعنی ساعت هفت و پنج دقیقه بود که سومین چایش رو خورد و رسما بلند شد تازه گفت اون آش رشته رو گرم کن بخوریم 

من فقط یهو دیدم دارم جیغ میزنم  دیگه کلا یه سره انقد غر زدم که یهو تازه قیافه گرفت چرا با من اینجوری حرف میزنی :|

خلاصه بعد صلح بالاخره زدیم بیرون.

به محض پیاده شدن از تاکسی دیدم دیگه نمیتونم راه برم... به همین سادگی یهو یه دردی قشششششنگ زیر دلم میومد و میرفت و افتضاح بود... گفتم منو سریع برسون دشوری :| تو راه همونجور که دو لا میشدم دو سه قدم یه بار, به جوجه میگفتم مامان سرتو فشار نده لطفا دیگه نمیتونماااااا....

خلاصه دستشویی که رفتم دیدم نه ربطی نداشت کلا دوس داره فشار بده...

همون مغازه بغل مسجد رفتیم و یه پیراهن بی آستین با شلوارش از این خونگیا برای دختر دوستم خریدیم و فورا برگشتیم خونه آبجی...

ساعت شده بود یه ربع به 9 :/

بین پذیرایی و شام و اینا من یکسره رفتم تو اتاق دراز کشیدم.پسرم آروم نداشت میگفتم آبجی این الان میپره بیرون :|


ولی خوب شدم دیگه تا ده اینا.


حالا امروزم از صبح فشار سر مبارکش رو اون پایینا حس میکنم ... وای یعنی اگه الان دنیا بیاد هنوز تشک و بالش نداره.بماند که تخت و دستگاه بخورم نداره.اما خوب اینا ضروریاشش بود که گفتم...

امروز خیلی اورژانسی میرم تختشو ردیف میکنم.یعنی یه مغازه سیسمونی بود زنگ زده به همسر گفته تخت پارک آوردم بیاید ببینید.خلاصه اول بریم اونجا اگه شد که بخریم نشد از نی نی کالا یه مارک هاوک میگیرم.

کار مهمم امروز اینه... فردا هم با فرفر هماهنگ کنم ببینم میاد یکی دو جا بریم و پرونده ی این سبک بیرون رفتنا رو ببندم دیگه؟ 

آبجیم الان دو هفته اس بهش گفتم بیا بریم رو تشکی پسرم رو بگیریم ماشالا خواهر نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو :|

خوب تنها بیرون رفتن برام خیلی سخته دیگه... اصن انگار نه انگار...


یه چیز دیگه هم بنویسم و برم دیگه... (هم اکنون بردیا که معرف حضورتون هست,در حد لالیگا داره از دست مامانش گریه میکنه.... گاهی دوست دارم با مشت بکوبم به دیوار مشترک بینمون ^_^)


میخواستم اینو بگم که من همیشه از این که مادر وحشی بشم میترسیدم.از اینکه دیگران پاشونو جایی بذارن که درست وسط تربیت بچه ی من و خط قرمزهای منه و من هی مشغول بکن نکن به دیگران باشم...

حالا ترسم هر روز داره پررنگ تر میشه...

مثلا قبلا میدیدم چطور با پسر پنج شش ساله ی برادر شوهرم تو خونه پدر شوهرم رفتار میشد.خوب مامان اون بچه که از نظر من کاملا تعطیل بود.یعنی صبحانه نهار شام اگه خورد خورد.هر کی هرچی بهش داد داد.. ندادم نداد .اما امان از روزی که بعد ظهر این بچه بگه مامان نون میدی بهم؟ کتک میخورداااا... سر یه لباس کثیف شدن و عوض کردن،سر هر چیزی... طفلی من خیلی کتک میخورد و فحش میشنید...

حالا این مامانش هیچی... مثلا پدر شوهرم یا برادر شوهرم میخواستن سر این بچه رو گرم کنن.مسابقه کشتی میذاشتن یا فوتبال... آی این بچه رو وسطش میزدن... هی میگفتن پسره.بدنش سفت میشه :| خوب یه ور بچه رو گرفتید چه سفت میشه ای 

همیشه دردش میومد..بغض میکرد وسط بازی یا میزد زیر گریه از درد اما بهش میخندیدن هی میگفتن تو مردی و این حرفا... وای قلبم به درد میومد براش همیشه...

بعد همیشه فکر میکردم با بچه ی من اجازه نمیدم اینجوری کنن...

یا مثلا پسر بچه هایی که با اونجاشون شوخی میکنن,دستش میزنن و این کارا... تو رو خدا سخیف تر از این شوخی هم داریم؟؟؟

شوهر آبجیم که اینجاست خیلی از این شوخی ها با خواهرزاده هام میکنه... مامانم گاهی این کارو میکنه... خوب دیگه آدم چجوری باید به این بچه ها یاد بده اونجاتون خیلی خصوصیه؟؟

مشکل اینه که باید بزرگتر ها رو یه جوری حالی کرد بهشون که سخته...  بچه های این خواهر من یه دختر شش ساله و یه پسر نه ساله هستن.اصلا تو خونشون اینکه این بچه ها کاملا همو برهنه ببینن عیب نیست.حتی مامان باباشون رو...  ولی من باورم نمیشه یه پسر بخواد حرمتی بین خودش و مادرش نباشه.تو این جور مسایل حتما جواب اینه که پسرم هنوز بچه اس.اما ازش انتظار دارن تو اجتماع عالی بدرخشه و تو ورزشش همیشه مدال بیاره و تو زبانش همیشه بیست باشه و تو جمع رفتارش بی نظیر باشه و خدا نیاره اون روزو که تو جمع حرکتی کنه.کلا تو اجتماع... همیشه کوچکش میکنن و هی میگن الان اونقدری بزرگ هست که باید اینا رو بفهمه :(((


حالا میخوام اینو بگم از شانس ما شدیم همسایه ی همین زوجی که من اصلا تربیتشون رو قبول ندارم...

چند وقت پیش همسر یه موقعیت کاری داشت که بریم فیروزکوه. هر چی من اصرار کردم که بریم قبول نکرد... میگفت تو اونجا از اینم تنها تر میشی... امکاناتش اندازه اینجا نیس... دانشگاهت چی میشه و این حرفا دیگه...

آخ نمیدونید چقدر من دوست دارم یه جا باشیم که تنها باشیم چند سال اول که جوجه دنیا میاد رو...

که خیالم راحت باشه هر چی میشه نتیجه ی تربیت خودمه.که هی مجبور نشم سزشاخ شم با کسی...

دیروز خونه آبجی داشتم با بچه ها منچ بازی میکردم که جوجه یه لگد محکم زد تو دنده ام و بلد گفتم آیی ...

همه هول شدن...

گفتم هیچی نشد جوجه زد...

پسر آبجی با خنده گفت بابا میبینی چجوری میزنه؟

شوهر آبجی گفت غلط میکنه میزنه :|

پسر آبجی: غلط میکنه میزنه؟ و یه کم خندیدی به این حرف جالب باباش :|

ولی از اون لحظه من عصبی شدم...

بعد بچه ها یه حرفی میزنن میخواد سیخ کنه تو جیگرشون... انگار این بچه های معصوم دستگاه فیلتر دارن تو گوششون و تشخیص میدن کدوم حرف بابا رو باید تکرار کنن کدوم رو نه...

شوهر آبجیمو دوست دارم کلا... خیلی به من محبت کردن این سالهایی که من یه زن کوچولو تو یه شهر غریب بودم اما با یه کاراییش واقعا مشکل دارم... هر بار اعتراضی میکنم همه میذارن به حساب چشم سفیدیم.میخوان به خاطر یه کار خوب ده تا بدِ بعدی رو ندید بگیرم..


یه وقتایی که همسر میگه برای دانشگاهت بچه رو میذاری پیش آبجیت میخوام سرشو بکنم... میگم تا هستی و شیفت نیستی تو نگه میداری...

وقتی نیستی هم نهایتا غیبت میکنم.با استاد حرف میزنم...

یعنی اگه یه جا تو دنیا باشه که من حس کنم برای بچم نا امنه متاسفانه خونه آبجیمه :(

آخ دلم از دستش خیلی پره...

از اینکه دو تا بچه ی دسته گل  رو حروم کرد... 

پسر به این رشیدی و قشنگی رو همه جوره عزت نفس و اعتماد به نفسشو نابود کردن.با وجود اینکه یه سر و گردن از همه همکلاسی هاش درشت تره و ورزشکاره همیشه تو کلاس اون بچه ایه که مسخرش میکنن کیف و کلاهشو دست به دست میکنن تا اذیتش کنن کتکش میزنن...

و تنها کاری که این بچه میکنه گریه و تعریف کردن برای مادرشه :((

و تنها کاری که مادر پدرش میکنن تحقیرش و گفتن اینکه بس که بی عرضه ای...پخمه ای.. تو باید همشونو بزنی... خجالت نمیکشی انقدر بزرگی فقط گریه میکنی... چرا نمیفهمی تو دیگه نه ساااالته :|| همش همینه :(

خودشونم عذاب میکشناااا... همیشه میگن بچمون باعث شرمندگیمونه :(

ولی همچنان دوست دارن با همین رویه و نا آگاهی ادامه بدن و اصلا مهم نیست یه آدمایی هستن به اسم روانشناسای کودک یا یه کتابهایی هستن که تربیتی ان... به خودشون هیچ زحمتی نمیدن... 

بخاطر همین همیشه میگم من وقتی میرم اونجا آرامش ندارم و همش باید ناراحت بشم... بخاطر همینه دوست دارم با پسرم ازشون دور باشم تا جایی که میشه...


من دیگه میرم فعلا... صدای در حیاط اومد... بچمو ببرم جلو در به باباش خسته نباشید بگه ^_^

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.